خرید بک لینک

داشتم تو راهرو قدم می‌زدم که صدای پاشو شنیدم.

نمیدونستم از کدوم طرف میاد. چند لحظه صبر کردم تا دیدم از پشت سرم داره می‌دوه که بیاد دستگیرم کنه.

روبروم دیوار بود. دوراهی مثل خطی بود که به وسط ضلع یه مربع یا مستطیل رسیده بود.

دو طرفم راهرو ادامه داشت.

رفتم سمت چپ و اون کسی که دنبالم بود اومد جلوتر.

تو راهرو می‌دویدم و می‌پیچیدم تا بالاخره بتونم برم بیرون یا جایی مخفی شم.

رسیدم به یه راه پله و رفتم بالا.

طبقه بالا مثل طبقه پایین بود و باید دور ساختمون می‌چرخیدم تا به راه جدیدی برسم.

چرخیدم و رسیدم به یه در.

وحشت زده در رو باز کردم، رفتم داخل و در رو بستم.

دیگه نیومد. شاید گمم کرد. شایدم به جایی رسیده بودم که نباید می‌رسیدم.

اتاقی که واردش شده بودم شبیه آزمایشگاه بود.

انگار اتاق سونوگرافی به اضافه تجهیزات بیشتر بود.

چند نفر دانشجو و استادشون ایستاده بودن.

استاد بدون اینکه از حضور من تعجب کنه گفت: خب! آماده آزمایش میشیم. برای خودتون پارتنر انتخاب کنید.

در باز شد و شکارچیم اومد داخل: اینجاست؟

استاد: کی؟

همینجا بود که بیدار شدم.

RSS

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:16

مشغول کار بودیم که یهو ننمون گفت فندک کجاست؟

روی تاقچه نبود

نگاهی به اطراف انداخت پیداش نکرد

به اوستامون گفت این فندکو ندیدی؟

دوتایی گشتن پیداش نکردن

به داداش اوستامون گفتن شما چشمات تیزه بیا بگرد ببین پیداش می‌کنی؟

سه تایی گشتن پیداش نکردن

همکارمونم رفت کمکشون کرد بگردن ولی فایده‌ای نداشت

منم نزدیکشون قدم می‌زدم

ازم پرسید: ممد تو فندکو بر نداشتی سیگار بکشی؟

گفتم من سیگار نمی‌کشم...

بالاخره ناامید شدن و یه تیکه آشغال با بخاری سوزوندن و باش اجاقو روشن کردن

اومدم خونه گفتم دیگه فندکو جا نمیذارم همین عصر می‌برمش

عصر رفتم به ادامه کارامون برسم، دیدم باز فندکو جا گذاشتم خونه

باز دنبال فندک گشتن و پیداش نکردن

گفتم صبح دیگه یادم نمیره ببرمش ولی باید مخفیانه اینجا رو بررسی کنم ببینم کجا بذارمش که اونجا افتادنش طبیعی باشه دیده نشدنشم همینطور

ولی دیدم همه جا زیادی جلوی چشمه

امروز ان شاء ا... با فندک میرم ولی هنوز نمیدونم کجا بذارمش که طبیعی باشه

RSS

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:16

سلام.

من زنده ام و از نزد خدا روزی فراوان میخورم ولی همچنان گرسنم.

نزدیک نیم ساله چیزی ننوشتم. قرار نبود نیم سال شه. شاید از حدود یه سال پیش میخواستم دوباره فعالیتمو اینجا بیشتر کنم ولی برام سخته. خیلی سخت. هم حوصله اینجا رو ندارم، هم خیلی روزا سرم اونقدر شلوغه که به هیچ تفریحی نمیرسم، هم مقاومت ناخودآگاه (و البته تا حدی خودآگاه) نسبت به اینجا دارم.

قبل تر زندانی تلگ رام بودم. حتی وقتی نت نداشتم میرفتم توش میگشتم. یه چنل داشتم که سه چهار روزه حتی نمیدونم کسی اونجا مونده یا نه. گوشیم فعلا تعطیله. معلوم نیست کی بش برسم که دوباره برنامه هامو مثل قبل ادامه بدم. چند روز اخیر فقط میخوندم، دیشب دست به کیبورد شدم.

یه پارت اتک آن تایتان دیدم. غلط کردم. با اینکه این پارت خیلی غم انگیز نبود غمگین شدم. یه مقدار هم افسردگی بعد از انیمه ی خوب گرفتم.

شکم در آوردم.

دلم دوچرخه سواری طولانی سی چهل کیومتری میخواد ولی حال سه چهار کیلومتریشو هم ندارم.

هی میام شعر بگم که بعدشم اینجا بنویسم و تو چنل بخونم ولی حال ندارم بعد از یکی دو بیت ادامه بدم و کاملش کنم.

دیگه حال ندارم ادامه این پستو بنویسم. شب بخیر.

RSS

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:16

صبح شیر با کیک یا شیرکاکائو می خورم

میرم سر کار دو سه لیوان چای شیرین می خورم

میام خونه هات چاکلت شیرین درست می کنم می خورم

بعد شربت درست می کنم می خورم

عصر اگه با دوچرخه برم سر کار شیر طعم دار با کیک می خورم

موقع عصرونه دو سه لیوان چای شیرین می خورم

تو روزای گرم الف بستنی می گیره بستنی شیرین می خورم

میام خونه تو راه یه چیز شیرین می خورم

جمعه ها نوشابه می خورم

هر بار میرم لبنیاتی میخوام کنجد عسلی یا حلوا شکری بخرم

میرم سوپری یه آشغال شیرین می خرم نرسیده به خونه می خورم

این حجم از شیرینی خوردن ترسناکه

چند روزی هم هست که متوجه این وضعیت تغذیم شدم ولی سخته

شیرینی می بینم نمیتونم مقاومت کنم

باید بش حمله کنم

تنها حرکتی که زدم خریدن پودر شربته که نمیدونم بهتر از شکره یا بدتر

RSS

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:16

امروز یخورده تو حال عادی نبود،
بیشتر از هرروز بم آب می پاشید
رییس بیرون پی کار دیگه یی بود و سر من خلوت، راه حمله من باز بود و راه فرار الف بسته
گفتم الان بهترین فرصته (به حداقل چهار دلیل)
خیس شدن که عادیه شانس و محاسباتمو امتحان می کنم
دویدم طرفش، آب پاشو از دستش کشیدم
دوید که فرار کنه
پشت یه در چوبی بود و خیلی دقیق نمی دیدم کجا میره
صدای چندتا ضربه شیدم و الف که ناله می کرد
با خنده گفتم: چیکار می کنی؟ نکُش خودتو
رفت به یه کاری برسه
بعد از چند لحظه توی آینه دیدم پشت در چوبی خم شده داره شکافش بم نگاه می کنه
به چشماش کردم، از پشت در دوید بیاد آب پاشو بگیره ولی تو بغلم نگهش داشتم و به سمت اون یکی سیستم فرار کردم
ناامیدانه رفت به کارش برسه، منم مشغول طرحی که داشتم می زدم شدم
بعد از چند دقیقه دیدم از پشت سرم حمله کرده و بالای سرمه
دستمو بردم پایین، آب پاشو برداشتم، سریع کشیدمش بالا و به حرکتم ادامه دادم تا نوکش به پشت سرم برسه و وقتی دستم متوقف شد شلیک کردم
یهویی الف -اگه اشتباه نکنم- گفت: لعنت بت میم
برگشتم دیدم آبو ریختم همون جایی که نباید خیس دیده شه
لبخند پیروزمندانه ای زدم و مبارزه تموم شد

پی نوشت: یاد شرلوک و مایکرافت افتادم

بجای همه قبلیا نقطه.

RSS

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:16

توی این چهار روز که از تولد امسالم گذشته هرروز داره اتفاقات متفاوتی می افته و کرک و پرم می ریزه.امروز یه آقای 26 ساله اومد گفت من یه مهر میخوامرییسمون مشغول گرفتن سفارشش شدنگاهی کردم و رفتم جلورفتم روبروش، نگاه کرد و تو همون لحظه اول گفت عه فلانی هستی؟ شروع کردیم به سلام علیک با صدای خستهرییسمون رفت به یه کاری برسه و برگردهبرگشت به ادامه سفارش برسه، معرفی کردم: آقای ب هستن استادمگفت: به به و از اینجور حرفا و قیمتا رو کشید پاییناستاد گفت: عه اینجوریه؟ پس من بازم میخوام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 12:40

صبح شیر با کیک یا شیرکاکائو می خورممیرم سر کار دو سه لیوان چای شیرین می خورممیام خونه هات چاکلت شیرین درست می کنم می خورمبعد شربت درست می کنم می خورمعصر اگه با دوچرخه برم سر کار شیر طعم دار با کیک می خورمموقع عصرونه دو سه لیوان چای شیرین می خورمتو روزای گرم الف بستنی می گیره بستنی شیرین می خورممیام خونه تو راه یه چیز شیرین می خورمجمعه ها نوشابه می خورمهر بار میرم لبنیاتی میخوام کنجد عسلی یا حلوا شکری بخرممیرم سوپری یه آشغال شیرین می خرم نرسیده به خونه می خورماین حجم از شیرینی خوردن ترسناکهچند روزی هم هست که متوجه این وضعیت تغذیم شدم ولی سختهشیرینی می بینم نمیتونم مقاومت کنمباید بش حمله کنمتنها حرکتی که زدم خریدن پودر شربته که نمیدونم بهتر از شکره یا بدتر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 12:40

امروز یخورده تو حال عادی نبود،بیشتر از هرروز بم آب می پاشیدرییس بیرون پی کار دیگه یی بود و سر من خلوت، راه حمله من باز بود و راه فرار الف بستهگفتم الان بهترین فرصته (به حداقل چهار دلیل)خیس شدن که عادیه شانس و محاسباتمو امتحان می کنمدویدم طرفش، آب پاشو از دستش کشیدمدوید که فرار کنهپشت یه در چوبی بود و خیلی دقیق نمی دیدم کجا میرهصدای چندتا ضربه شیدم و الف که ناله می کردبا خنده گفتم: چیکار می کنی؟ نکُش خودتورفت به یه کاری برسهبعد از چند لحظه توی آینه دیدم پشت در چوبی خم شده داره شکافش بم نگاه می کنهبه چشماش کردم، از پشت در دوید بیاد آب پاشو بگیره ولی تو بغلم نگهش داشتم و به سمت اون یکی سیستم فرار کردمناامیدانه رفت به کارش برسه، منم مشغول طرحی که داشتم می زدم شدمبعد از چند دقیقه دیدم از پشت سرم حمله کرده و بالای سرمهدستمو بردم پایین، آب پاشو برداشتم، سریع کشیدمش بالا و به حرکتم ادامه دادم تا نوکش به پشت سرم برسه و وقتی دستم متوقف شد شلیک کردمیهویی الف -اگه اشتباه نکنم- گفت: لعنت بت میمبرگشتم دیدم آبو ریختم همون جایی که نباید خیس دیده شهلبخند پیروزمندانه ای زدم و مبارزه تموم شدپی نوشت: یاد شرلوک و مایکرافت افتادمبجای همه قبلیا نقطه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 12:40

همکارم دو سه روز اخیر خیلی غرغر میکردبه زمین و زمان زیر لب فحش میداد و از همه چیز ناله و شکایت میکرد...گفت اون رول سبز رو بیارآوردمگفت این نه اون یکیو بیارهمون که بش اشاره کرده بود آوردمنو بودچسباشو کندم گذاشتمش روی دستگاهگفت این چیه چرا اینو آوردی (یه قیافه این شکلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 12 خرداد 1401 ساعت: 13:31

سلام.من زنده ام و از نزد خدا روزی فراوان میخورم ولی همچنان گرسنم.نزدیک نیم ساله چیزی ننوشتم. قرار نبود نیم سال شه. شاید از حدود یه سال پیش میخواستم دوباره فعالیتمو اینجا بیشتر کنم ولی برام سخته. خیلی سخت. هم حوصله اینجا رو ندارم، هم خیلی روزا سرم اونقدر شلوغه که به هیچ تفریحی نمیرسم، هم مقاومت ناخودآگاه (و البته تا حدی خودآگاه) نسبت به اینجا دارم.قبل تر زندانی تلگ رام بودم. حتی وقتی نت نداشتم میرفتم توش میگشتم. یه چنل داشتم که سه چهار روزه حتی نمیدونم کسی اونجا مونده یا نه. گوشیم فعلا تعطیله. معلوم نیست کی بش برسم که دوباره برنامه هامو مثل قبل ادامه بدم. چند روز اخیر فقط میخوندم، دیشب دست به کیبورد شدم.یه پارت اتک آن تایتان دیدم. غلط کردم. با اینکه این پارت خیلی غم انگیز نبود غمگین شدم. یه مقدار هم افسردگی بعد از انیمه ی خوب گرفتم.شکم در آوردم.دلم دوچرخه سواری طولانی سی چهل کیومتری میخواد ولی حال سه چهار کیلومتریشو هم ندارم.هی میام شعر بگم که بعدشم اینجا بنویسم و تو چنل بخونم ولی حال ندارم بعد از یکی دو بیت ادامه بدم و کاملش کنم.دیگه حال ندارم ادامه این پستو بنویسم. شب بخیر. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 12 خرداد 1401 ساعت: 13:31

آخرین شبمونم تموم شد و با یه بار حجیم به رنگ سفید بلند شدم بیام خونه..یه جاهایی باید خلاف میاومدم، آروم و از گوشه و کنار اومدم تا رسیدم به جایی که باید میرسیدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:00

همکارم دو سه روز اخیر خیلی غرغر میکردبه زمین و زمان زیر لب فحش میداد و از همه چیز ناله و شکایت میکرد...گفت اون رول سبز رو بیارآوردمگفت این نه اون یکیو بیارهمون که بش اشاره کرده بود آوردمنو بودچسباشو کندم گذاشتمش روی دستگاهگفت این چیه چرا اینو آوردی (یه قیافه این شکلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:00

مشغول کار بودیم که یهو ننمون گفت فندک کجاست؟روی تاقچه نبودنگاهی به اطراف انداخت پیداش نکردبه اوستامون گفت این فندکو ندیدی؟دوتایی گشتن پیداش نکردنبه داداش اوستامون گفتن شما چشمات تیزه بیا بگرد ببین پیداش میکنی؟سه تایی گشتن پیداش نکردنهمکارمونم رفت کمکشون کرد بگردن ولی فایدهای نداشتمنم نزدیکشون قدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:00

شهر دانش کو بفرماید شما تقوا کنیدپس بفرماید که بیعت با علی مولا کنید قبل جان دادن به پیکی کو برد روح از تنانکاغذی بهر وصیّت خواست تا پیدا کنید در کنارش هم اگر فرمان ز حضرت میبریدیک قلم بهر نوشتن ز آنچه ناپیدا کنید لکن از آغاز بعثت هم شما در کوششیددین و اسلام و شریعت غرق در دنیا کنید نام هذیان بر سخن هایش چه زود افزوده پسسد راه عشق صد شوریده ی شیدا کنید لکن ایشان قبل تر پاداش خود را خواستهوی فقط مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 28 اسفند 1399 ساعت: 18:14

شادروان بعد از هفت ماه خدمت پرافتخار سایه از سرمون برداشت و به دیار فنا شتافت. آخرین عمل جراحی باعث احیای یکی از اینایی که اسمشو نمیدونم شد ولی بعد از نفس هایی چند، تن خاکی شو ترک کرد و رفت پیکر آن مرحوم به گوشه ای منتقل شده تا پس از زحماتی فراوان و تحمل کارهایی سنگین و حجیم در آرامش بخوابد. وی در لحظات حساس زندگی همچون ده ها ساعت وویس درسی و ساعت ها ویدئو آموزشی، حدود سیصد قسمت انیمه، ساعت ها تمرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: پنجشنبه 28 اسفند 1399 ساعت: 18:14

صفحه بندی