حس شعری در دلم افتاده باز
جوششی تا مثنوی هایی دراز
دوست دارم مثنوی گویم کنون
سبک مولانا و حرفی از جنون
لکن افکارم بدور از صحبت است
حس شعرم خارج از هر نوبت است
حال ذهنم حس شاعر بودن است
لکن اکنون وقت فاکر بودن است
آخرین فرصت بود این روز و حال
نیست از بهر تعلل بس مجال
(نیست اکنون بهر علافی مجال)
وقت تصمیم است و انجامش بفور
پشتکار و قدرتی دیوانه طور
انتخابی کن بدور از ترس و وهم
انتخابی ساده یا در حد فهم
راه تلخی را که مایوسی از آن
یا رطب یا گاز مخصوصی از آن
تلخ و شیرین انتخابش با خودت
سخت و آسان، جنگش الا لابدت
گر ز این ها هردو میترسی بکوش
صحبتت آرد هوایی خوش به گوش
(صحبتت چون نغمه ای آید به گوش)
هیچ راهی رفتنش بیهوده نیست
غیر راهی کو دلت آسوده نیست
ضعف و قدرت مطلقا در روح توست
روح فرهادی که در هر کوه توست
کوه شیرین ساز خود را خود بیاب
سنگ کوهت را شکن چون آسیاب
پس نترس از مشکلاتی در مسیر
زآنچه جناتت نسوزد چون کویر
و ار موانع رام در دستت نبود
دورشان زن ساده همچون یک عمود
گر نباشد این ستون در هر برت
سقف نومیدی بیفتد بر سرت
تو فقط مشتاق مقصودت بمان
وقت موعود از دل شادت بخوان
صد غزل صد مثنوی منظوم کن
صد رباعی، بحر و نو مرقوم کن
قلب بدخواهان خود مغموم کن
خنده ای بر این زمان شوم کن
از ندایی کُشتنی در خود نترس
از موفق گشتنی لابد نترس
آنچه قلبت میتپد بهرش ببین
خیز و وقتی تا هدف رفتی نشین
هرچه این دنیا به چشمت خار شد،
چشم بر آمال قلبت تار شد،
عینکی بر چشم خود زن دقتی
بر هدف کن تا رسی تا رقتی
رقتی کاین روح سستت را بَرَد
سوی بازاری که امیدی خَرَد
آدمی زنده به نوعی آرزوست
پول و شهرت چهره یا دیدار دوست
هرچه صفرت بهر او گردد هزار
رنج راهش از دلت افتد کنار
گر ز جنگیدن به ترس افتاده ای
نام زاهد بودنش هم داده ای
زاهدی همچون سلیمان بوده است
پادشاه جن و انسان بوده است
صبر ایوب نبی در قصه هاست
واقعیاتی که درسی بهر ماست
شرط پیروزی همین سعی است و صبر
وقت بی حالی پس از مرگ است و قبر
یک سخن گویم چو معدن با طلاش
آن تلاش است و تلاش است و تلاش
پی نوشت: حس این مداحا رو دارم که میگن بند آخره و تا فردا میخونن
حضار: تو میگی افکارم به دور از صحبت است بعد 31 بیت حرف میزنی؟
برچسب:
نویسنده: نرگس نجفی