خرید بک لینک
همینجا نشسته بودم و داشتم فکر میکردم امروز هم هیچ پستی ندارم ولی میخوام پست بذارم(مرض دارم میام اینجا که از اعتیادم مینالم). تو همین فکرها بودم که دیدم بابام بلند شد و رفت اون طرف. گفتم چی شد؟ نگاهی کردم دیدم بابام رفت سمت کیکی که براش پخته بودیم و یه تیکه ازش برید و خورد. اون تیکه رو قبلش من بریده بودم و یمقدار ازش خورده بودم و کوچک شده بود. حواسمون نبود یه تیکه درست حسابی کیک بذاریم دم دستش -_- ولادت امیرالمومنین "ع" و روز پدر رو به مادرها و مادرهای آینده تبریک عرض میکنم. ساقیمو هم اگه میخواید معرفی کنم به رسم تیپ پستهای این وبم میتونم بنویسم اول اسمش "ک" داره. + یه نفر چند دقیقه پیش یه کامنت گذاشته و تیک خصوصی هم زده. جا داره جوابشو ندم که دیگه تیک خصوصی نزنه وقتی میدونه تایید نمیکنم. خب من حرفام براحتی یادم میره کامنتهای خصوصیمو بدون نگه داشتن یه کپی نمیفرستم. + کامنت هم توی کامنت دونی فعلی(اون سمت چپ) بذارید؛ نتم هنوز فلجه نمیتونم کامنت دونی رو بیارم اینجا + خجالت نمیکشید اینقدر خاموش میخونید؟(چقدرم جواب اونایی که کامنت میذارن درست میدم)

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 4:22

صفحه بندی