باید با فیزیک شروع کنم...شاید فقط یه بار دیگه با فیزیک شروع کنم. امروز امتحان فیزیک داشتم. خوب بود؛ امیدوارم مثل ترم اول توهم نباشه. خود آزاری با گرما هم کنسل شد.
امروز میخواستم زودتر به مسجد برسم؛ اما یه جورایی دست خودم نیست و انگار باید تاخیر داشته باشم. با آرامش حرکت کردم که زودتر به مسجد برسم؛ ۱۰ دقیقه ای رسیدم. با ۲۰ دقیقه تاخیر ساعت ۱۸۲۰ به مسجد رسیدم. مستقیم بطرف سرگروه رفتم که ببینم به چه گروهی منتقل شدم. از بچه ها تست میگرفت. نشستم ببینم به کجا میرسم. بعد از چند دقیقه سرگروه بلند شد رفت با استاد صحبت خصوصی کنه. بعد از چند دقیقه بلند شد و رفت از بچه های دیگه تست گرفت.
از سید مرتضی تست گرفت. نتیجه رو نگفت که هیجانش به جوش نیاد. جواد اومد. بعد از تست جلوی من نشست و نگاه کرد. با نگاهش خنده منو راه انداخت. او نگاه میکرد و من میخندیدم. -چرا میخندی؟ -نمیدونم... درباره رشته تجربی پرسید که راحته یا سخت؛ پرسیدم ریاضی؟؛ راحت تره.
وقت جلسه عمومی رسید. بلند شدم. بچه ها بین دو ستون نشستند که استاد دید مساوی تر داشته باشه و بچه ها هم دید بهتری به وایت برد داشته باشند. جلسه عمومی با قرائت سرگروه ما شروع شد. بعد از قرائت استاد خودشو به بچه های جدید معرفی کرد. (سید وحید وقتی توی گروهش بودیم و خاطرات سربازی تعریف میکرد، فهمیدیم که در اصل سید محمدباقر رضوی بوده اما نمیدونم چرا سید وحید؟)...
استاد برنامه ماه پیش رو رو مثل همیشه بدون میکروفون گفت:(... - قرائت یکی از سرگروه ها - قرائت ۳ بچه ها - احکام نماز و روزه - قرعه کشی - ...). سرگروه ما گفت هرروز میبینیم کی ماشین اسباب بازی میگیره و آبروش میره. استاد درباره مسابقات (ترتیل - قرائت - قرائت - حفظ حدیث - احکام) توضیح داد. امسال باید توی مسابقه ترتیل شرکت کنم و نفر اول بشم. پارسال میتونستم؛ اما سرگروه بخاطر ضعف لحن نفرستاد.
جمعیت کلاس از ۱۰۰ نفر گذشت و امروز ثبت نام تموم شد.
استاد برای سومین بار درباره همخوانی حرم حضرت معصومه "س" توضیح داد. قرائت نداشتیم. به بچه های مسئول گفت از فردا قرآن ها رو مثل قبلا دور دو ستون بچینند. سرگروه ما آموزش قرائت همخوانی رو شروع کرد؛ سوره قلم از قاری گمنام، مثل هرسال جز پارسال(قرائت استاد بزرگ). شروع و آیه اول یکم سخت بود. خوب یاد نگرفتم که بخوام خوب تمرین کنم. اما از فردا راحت میشه. سرگروه ما ۱۹۵۰ دعای ختم جلسه رو بعد مدتی خوند. رحل و قرآن ها سریع جمع شد. نیم ساعت تا اذان مونده بود؛ اومدم خونه. بچه ها توی حیاط مشغول چیدن سفره های افطار بودند. جلوی در حاج حسن مشغول صحبت با یکی از بچه ها بود. سرم و پایین انداختم که سریع و ناشناس رد بشم.
به خونه رسیدم و کار خاصی انجام ندادم؛ ۱۰ دقیقه توی خونه زمان زیادی نیست. توی کوچه مسجد آروم میرفتم؛ صدای تواشیح بلند شد، سریعتر حرکت کردم. صف اول کامل بود و صف دوم خلوت و جای من خالی. امام جماعت نبود. بعد از چند لحظه رسید و نماز مغرب با سرعت کم شروع شد. رکعت دوم سرعت بیشتر و رمضانی تر شد. افطاری ن و پنیر و خرما با چای شیرین بود. با یه استکان چای و ۳ خرما حنجره رو به فنا دادم. سومین چای با دومین چای نزدیک ۲۰ ثانیه فاصله داشت. اعتیاد به چای باعث میشه که این مدل کارهای عجیب اجرا کنم. از خیابون دویدن نرفتم که ببینم از کوچه کناری چه خبر. آسفالت نو شده بود و دیگر هیچ. صدای اذان شنیدم. مسجد اطراف نماز جماعت داشت. به نظر من نماز قبل از افطار خیلی بهتره؛ نماز سبک و افطار با خیال راحت.
برچسب:
نویسنده: نرگس نجفی