خرید بک لینک
این هفته شروع خاصی ندارم. همین یه شروع جدید و خاصه.

خیلی دیر حرکت کردم. به مسجد که رسیدم دیدم ساعت ۹ رسیده و کلاس جز گروه ما شروع شده. نشستم. بچه ها با لباس تابستونی نشسته بودند. سرگروه یه لحظه اومد و رفت. با مدیریت سید مرتضی ترتیل خوندیم. بخاطر جشن پتو اردوی سهشنبه خوشحال نبود. دور اول تجوید بود. با دقت زیاد آیه رو بدون مشکل واضح خوندم؛ لبخند زد و نفر بعدی. دور دوم لحن سه گاه بود. سرگروه اومد. نصف آیه رو سه گاه و بقیه رو با چهارگاه خوندم. نفر بعدی با چهارگاه ادامه داد. بعد از ترتیل نوبت به قرائت ها رسید. دو نفر تنبل داشتیم. هر تنبل دوتا لحن غیر از بیات و رست انتخاب کردیم که ترکیب کنیم. من نهاوند (غیر ارادی) و چهارگاه (جوجه نهاوند) انتخاب کردم. برای ۳ آیه تمرین کردیم (تمرین کرد). من از قرائت بقیه فیض بردم. توی هر صفی ترجیح میدم دوم باشم. اما برای ترتیل نفر اول بودم. بخاطر حواسپرتی روی ۵ آیه برنامه ریزی کردم و فقط ۳ آیه چهارگاه خوندم. متین قرائت و ترتیل خوند. یکی از بچه های خیلی قدیمی که اسمش یادم نیست اومد. فکر کرد من هم قرائت داشتم؛ بشدت تعجب کرد. جلسه عمومی شروع شد. متین سریع ترتیل خوند. سرگروه با عجله رفت.

جلسه عمومی ۲۱۴۰ با قرائت استاد شروع شد. بعد از قرائت درباره خونواده یکی از بچه ها گفت که سفارش کرده بچه هایی رو که عضو کلاس نیستند به اردو نبرند؛ بچه ها بخاطر اردو بیان کلاس قرآن. حاج آقا ح درباره وضو، واجب و مستحب صحبت کرد. استاد مشغول پاکتهای جایزه شد. صحبت های حاج آقا ۱۰ دقیقه ای تموم شد. استاد که مشغول پاکتهای جایزه بود، از حاج آقا زمان خواست. حاج آقا به صحبت ادامه داد. کار استاد کامل شد. هدیه نقدی سرگروه ها از طرف امام جماعت و حاج حسن توی پاکت بود. استاد پاکت ها رو از دست حاج آقا به سرگروه ها داد. پاکت خودشو به حاج آقا داد، دوباره گرفت و توی جیبش گذاشت. یکی از بچه ها قرائت آماده کرده بود. یکی از بچه ها یه متن برای پیامبر"ص" آماده کرده بود؛ وقت نبود. استاد گفت یکی از سرگروه ها (یزدان) جراحی موفق داشته، سرگروه ما بیمارستان رفته؛ صلوات برای سلامتی هردو.

قولنج شکستم و بلند شدم. قرآن ها رو سریع جمع کردم. دور دوم قفسه پر بود. محسن سوال همیشگی رو پرسید :(این همه قرآن از کجا اومد؟). پذیرایی اومد. این هفته چیپس نبود. شاید هیچوقت نباشه(هفته قبل). محسن پذیرایی منو گرفت و پرسید جیب نداری؟ گفتم دارم؛ گفت جیب من بیشتر جا داره. دور سوم هم هنوز قرآن های زیادی مونده بود. دور بعدی رحل های کوچیک مونده بود که برداشتم. پذیرایی رو گرفتم و بطرف در حرکت کردم. ساعت ۲۲۲۰ بود.

مسیر برگشت هم که هیچی...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 7:20 توسط Albert |

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 1:37

صفحه بندی