امروز صبح امتحان زبان خواب بودم. نزدیک شهریور بودم که از مدرسه زنگ زدند. نیم ساعت دیر رسیدم؛ اما ساده تر از عربی بود و وقت اضافه هم آوردم. چند لحظه دیرتر میرسیدم سه ماه دیگه باید دوباره میرسیدم.
امروز میخواستم زود به مسجد برسم. اما برای رنگ آمیزی میخواستم دیر برسم. دست به دهان به مسجد رسیدم و دیدم بچه ها مشغول رنگ آمیزی بودند؛ جز گروه استاد. امروز هم رحل نبود؛ برای رنگ آمیزی استفاده شده بود. یه رحل کوچیک بود؛ زیادی کوچیک بود، اما بهتر از هیچی بود. دست چپم که مشغول بود، با دست راست به سختی نشستم. با دست راست مینویسم، اما برای هر کار دیگه ای با دست چپ راحت ترم.
ترتیل خوندم، کسی که نباید میدید دید؛ مرتضی اصرار داشت که دستم و کنار بکشم. متین با مدادرنگی اومد و مشغول شد. بقیه هم تمایلی به رنگ آمیزی نداشتند. با این سن و هیکل و قدمت مگه میشه... بعد از ترتیل استاد اخفا (ن در ش ج) و توضیح داد. با مثال تمرین کردیم. استاد هم تازه دندون شکسته مو دیده بود. از خاطرات سربازی تعریف کرد. دندون استاد شکسته بود؛ با روغن حنظل دوباره ترمیم شد. روغن وحشتناک تلخ که استاد بخاطر استفاده زیاد براحتی استفاده میکرد(دستمال به دندون و چند قطره گوش همون سمت). وقت جلسه عمومی رسید و بچه ها برای کمک بلند شدند.
جلسه عمومی با قرائت یاسین شروع شد. بعد یه قرائت و دوبار از بچه ها شنیدیم. سوال خیلی کلی بود، من هم نمیدونستم.
وقت صحبت استاد رسید. استاد درباره امامت صحبت کرد. اول ماه قرار بود هرروز احکام بشنویم، تا امروز فقط تیمم...
بعد از صحبت استاد حسن ها و مجتبی ها بلند شدند. بین کاغذهای قرعه کشی اولین پوچ بیرون کشیدن شد؟ بچه ها جایزه ها رو پشت میکروفون گفتند. مجتبی نفر پنجم بود. گفت پوچ و خندید، چه خنده ای، حرکت بدنش از کنترل خارج و صورتش از خنده سرخ شد. برگه موتور اسباب بازی و برداشته بود. سرگروه نسبتا ترسناک: میدونست پوچ سنگینتره.
قرائت و مرور کردیم. چند نفر از بچه ها بلند شدند برای قرائت پشت میکروفون. رتبه اول سالهای قبل هم بود، عالی بود. شاید از قدیمی ها هم بهتر بود.
امروز هم کلاس دیر تموم شد. از مسجد بیرون اومدم و گیر بچه ها افتادم. امروز شاید نصف بچه ها اوضاع خراب و دیدند. با یکی از بچه ها همراه شدم. محمدرضا که نیست امروز بود. حاج حسن هم جلوی مغازه بود و بازهم تعریف و چیزهایی میگفت که شاید تا چند سال دیگه به اون مرحله نرسم. سوال هم پرسید. درباره لثه و درباره رفت و برگشت. موقع بیکاری بیشتر از پیاده روی سریع خسته میشم. یکی از عذابهای روحی برای من بلاتکلیفیه.
ادامه راه سوال:چکار داشت؟ -هیچی. چند قدم بعد قرائت و مرور کردیم. پرسیدم حاج آقا یعنی چی؟ بعد از چند لحظه یادم اومد حاج آقا نمیگفت؛ برای یکی از بچه ها حاج آقا بودم که تنها شباهتش رنگ پیرهن بود. اشتباه کردم. ترکیب حواسپرتی و روزه یه معلول ذهنی میسازه. با سرعت زیاد بطرف خونه حرکت کردم و وقت زیادی نداشتم. کار خاصی هم نداشتم. بعد از چند دقیقه استراحت دوباره بطرف مسجد حرکت کردم و دیرتر از روز قبل رسیدم. صف سوم نشستم. صف دوم جا خالی شد، اما شاید اگه جابجا میشدم یه نفر قبل من میرسید. بعد از نماز برای افطار سفره سوم نشستم. محمدعلی هم کنار من نشست. تجربه خودشو اوضاع خراب تعریف کرد که گوش و فک به هم قفل شده و یه روز چیزی نخورده. پرسید چی شده؛ میدونستم ظرفیت داره، دستمو کنار کشیدم یه نگاه بندازه.
چند نفر از روی سفره رد شدند؛ محمدعلی مثل همیشه حرص خورد. برعکس من که اوج بیخیالیم، تحمل بینظمی نداره. امشب که حدود نیم متر فاصله داشتم و مانع دید نبود؛ ندیدم چطور با سرعت زیاد کار و تموم کرد و بلند شد. تقریبا نصف کار من مونده بود. من زیادی با آرامش مشغول میشم یا...؟ یه نفر از اصفهان اومده بود و دوبار ماجرای عجیب خودشو تعریف کرد. روز ولادت امام حسن"ع" توی شهرک امام حسن"ع" پی مسجدی گشته که نماز اول وقت باشه به مسجد امام حسن"ع" رسیده.
بلند شدم و آب خوردم. با آرامش بطرف خونه حرکت کردم. برای کاکتوس باید از مسیر دور میرفتم؛ بیخیال شدم.
برچسب:
نویسنده: نرگس نجفی