امروز دوباره دیر به مسجد رسیدم. امیدوارم فقط برای امروز باشه. گاهی اوقات معجزه میشه و یه اتفاق خوب به شکل باور نکردنی میافته؛ بعضی وقتا برای من معجزه معکوس میشه. توی راه چندنفر با دست پر دیدم، فکر کردم امروز رنگ آمیزی داریم. به مسجد که رسیدم دیدم خبر خاصی نیست. توی گروه یه مهمون داشتیم. یه گروه مهمون هم داشتیم و جمعیت زیاد بود. کنار محمدعلی نشستم. پارسال که دیر میرسیدم خیلی حرص میخورد، امسال نمیدونم. دیگه خطرناک نبود. سوال ترسناک هم نپرسید. اما شاید معجزه معکوس شد و مثل پارسال بجای من توی مسابقه شرکت کنه. ترتیل بم خوند. فاصله زیاد بود و صدام به استاد نمیرسید؛ چند لحظه فاصله افتاد، دیگه میتونستم بم نخونم. با صدای بلند خوندم؛ محمدعلی:چه عجب... مشکلات ریشهای هنوز بود. برگه کلمات سخت و خوندیم. امروز استاد به تجوید دقت نمیکرد. محمدعلی عجله داشت: سریع بخون. اما با دقت خوندم. کلمه اِلعَن ساده بود؛ استاد پرسید میدونستی یا پروندی... استاد امروز درباره همزه وصل به شکل جدید توضیح داد. قرائت و مرور نکردیم. وقت جلسه عمومی رسید و بلند شدیم.
جلسه عمومی امروز هم قرآنها رو ردیفی چیدند. چندتا رو مرتب کردم و نشستم. حس خوبی نبود؛ بیکار نشسته بودم. بعد از چند لحظه جلسه عمومی شروع شد. بعد قرائت بچه ها رو شنیدیم. سوال ساده، اما جواب سخت بود. دستهای کمی بالا رفت. بعد از قرائت بچه ها وقت صحبت استاد رسید. ادامه بحث امامت و تشبیه امام به خورشید امروز بود. امروز صدای استاد بیشتر از روزهای قبل خسته بود. سرماخوردگی تابستون چکار کرده با صدای استاد و سرگروه ترسناک. صدای استاد خسته بود، با میکروفون صحبت کرد. اسم چند نفر از بچه های بینظم و گفت که از همخوانی حذف شدند؛ شاید از کلاس هم حذف شدند. بعد از صحبت استاد شعر همخوانی و مرور کردیم. آموزش قرائت هم نداشتیم. سرگروه ترسناک اسم چند نفر از بچه ها رو خوند که از همخوانی حذف شدند. چند نفر از بچه ها هم دوباره تست دادند که شاید توی همخوانی باشند. قرآنها رو سرگروه ها سریع جمع کردند. قرائت و حفظی مرور کردیم. امروز قرار بود زودتر تموم کنیم؛ فقط ۱۰ دقیقه زودتر از دیروز تموم شد.
بازهم مستقیم از مسجد بیرون اومدم و بازهم حس تازه ای بود. بطرف خونه حرکت کردم. توی خیابون با سرعت زیاد در جریان بودم. صدای بوق موتور شنیدم. اهمیت ندادم. دونفر از سرگروه ها بودند. وقتی سریع باشم از کنترل خارج میشم و نمیدونم اوضاع خرابه یا نه. رسیدم به خونه و رفتم شیر بگیرم. یکی از بچه ها توی مغازه بود: سلام حاج آقا... تاخیر عصر قرینه شد. زود به مسجد رسیدم و جایی که میخواستم نشستم...
افطاری و با آرامش مشغول شدم. مشغول لقمه آخر بودم که سفره ها رو جمع کردند. ...:دندونساز خوب سراغ دارم. بلند شدم و با آرامش بطرف خونه حرکت کردم که چای تو دلم تکون نخوره. با یکی از بچه ها روبرو شدم. جمله عجیبی پرسید که کم کم داره ترسناک میشه:(سلام حاج آقا...). حاج آقا؟ چرا؟ یعنی چی؟ سومین نفر که بگه حاج آقا باید بپرسم قضیه چیه.
برچسب:
نویسنده: نرگس نجفی