محمدعلی و دیدم که بالای سر بچههای گروه کناری نشسته بود و جای سرگروه با بچهها کار میکرد. اومد پرسید چکار کنه سرگروه یادم نیست چی گفت. نفر اول شروع کرد و ادامه دادیم. محمدحسین و تازه دیدم تیشرت پوشیده بود. دقیق تر نگاه نکردم ببینم سنش کمتر شده یا نه. وقتی خوند سرگروه واکنش نشون داد و شاید تعجب کرد. گفت دوباره بگو دوباره گفت سلطان این بار ل درشت شد. سرگروه گفت دفعه اول ناخواسته بود بچهها هم تایید کردند. سرگروه گفت روی اینا نمیتونی حساب کنی. یکی از بچهها تایید نکرد، روی اون میتونه حساب کنه. میخواست همه بچهها اشتباه تلفظ کنند جز همون ۲نفری که نمیدونم من هستم یا نه، اما وقت زیادی نداشتیم. نفر بعدی که ضعیف خوند، سرگروه گفت اگه یه سال تمرین کنی از قدیمیها هم شاید بهتر بشی. نه، مثل اینا میشی. به قدیمیها و پیرهای کلاس اشاره کرد. وقت تقریبا تموم بود و نفر بعدی شاید آخر بود. نفر بعدی که خوند خیلی نفس کم آورد. سرگروه گفت حتما روی نفس کار کن: پیاده روی، دو حتما، استخر، روی نفس کار کن. من وقتی همسن شما بودم... نه، وقتی چهار پنج سالم بود آسم داشتم. با تمرین های دکتر کاملا رفع شد. متین: چه تمرینی؟ -یادم نیست، چهار پنج سالم بود. همیشه از این مثالها برای ما تنبلها میگه اما کو گوش شنوایی که عمل کنه... ۲نفر بعدی هم میخواستند بیشتر بخونند، بقیه بچهها هم داو طلبیدند. اما وقت نبود. بلند شدیم تا جلسه عمومی شروع بشه.
جلسه عمومی با قرائت سرگروه ؟ یا استاد؟ شروع شد. از پارسال که استاد رفت سربازی دیگه میشه گفت استاد.
[وقتی استاد هنوز نرفته بود سربازی محمدعلی موهاشو خیلی کوتاه کرده بود و کلاه سرش بود. استاد گفت کلاه و بردار برنداشت. استاد گفت میخوام ببینم برای سربازی چه شکلی باید باشم محمدعلی کلاه و برداشت...]
اسم قاری از بچهها نداشتند، دست داوطلب ها بالا رفت. اولویت با قرائت تقلیدی بود؛ تقریبا همه دستها پایین افتاد. اولین نفر یکی از بچههای نسبتا جدید بود. سوره حمد بقره رو خوند. قرائتهای امروز سوال هم داشت. از سوال ساده شروع شد و سختتر و کلی تر شد. نفر بعدی که یادم نیست قرائت سوره نور استاد منشاوی و خوند؛ دومین قرائتی که درست کار کردم. سوال مشکل اصلی قرائت بود. نفر بعدی هم که یادم نیست سوال مشکل اصلی قرائت بود. میخواستم به کناری بگم زیادی خیشومی بود، چند لحظه بعد یکی از بچهها گفت صدای دهن زیاد بود. قرینه تصور من.
حاج آقا هم صحبت کرد. بعد از ۲ماه بازهم حاج آقا میکروفون دست گرفت. استاد یه ماه درباره امامت صحبت کرد، امروز حاج آقا ادامه داد. درباره هدایت صحبت کرد و یه داستان تکراری و بهشکل جدیدی گفت. سوال هم پرسید...
پذیرایی امروز هم بستنی بود. ۲مدل بود و بعضیها میخواستند عوض کنند. بچهها دست به قرآنها نزدند؛ سرگروهها بازهم جمع کردند. زمان باید بگذره تا دوباره برگردم به کار سابق، جمع کردن سریع با استفاده از حداکثر ظرفیت دستهای کشیده.
اومدم بیرون چند قدمی با یکی از بچهها همراه شدم. اسم پرسید چند لحظه فکر کرد بعد یادش اومد. بعد از چند لحظه یاد یادداشت پنجاه و هشتم و تنبلی افتادم. از بدترین راه اسمم کشف شد. فردا کلاس خوشنویسی تعطیله یادم نمیره و اشتباه نمیکنم...