رفتن به یه کوچه رسیدن که سر تا تهش پر از معتاد بوده، میخریدن و میکشیدن. اونا اینا رو دیدن کرک و پرشون ریخته فرار کردن، اینا هم فریاد زدن: ایست. مطمئن شدن برای جمع کردنشون اومدن، هر چی زده بودن پریده, و با تمام وجود میدویدن. اینا هم چند دقیقه بشون خندیدن و رفتن پی کارشون. چندتا سرباز نیروی هوایی بودن و اون بدبختا فکر کردن اینا برای اونا اومدن.
+ به خبری که هم اکنون دوباره به دستم رسید توجه کنید. مثل اینکه دیروز تولدم بوده. این روز فرخنده رو پساپس به همتون تبریک و شادباش عرض میکنم. کفگیر حساب شکمم حوالی ته دیگه و خواجه پشمک هم شدم ولی میخوام خودمو مهمون کنم. فقط نمیدونم اینو بگیرم(کلیک) یا اینو(کلیک) یا این یکیو(کلیک)
برچسب:
نویسنده: نرگس نجفی